باغ چهــــــ40ـــــــل بـــرگ
به نام خداوند خیلی بخشنده و خیلی مهربان
حـال مـن خوب اســت...مـثـل گـُــل. گـُلی در دسـت چنگیـز خان مغــول...! عیدتون هزارتا مبارک! {خیلی حس خوبی داره این داستان!} مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن! مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار پسر، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند! زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند... پ ن1: چقدر شکایت؟ چقدر گله؟؟ بسه دیگه... اندکی خجالت پ ن2: وبلاگ"همسفر منMS" حذف شده... پ ن3:هروقت حوصله ام توی وب سر میره، میرم تا ته وبلاگم، بعد دکمه ی UPER رو میزنم میام بالا!! دختر از مامانش پرسید: 'مامان نژاد انسان ها از کجا اومد؟' مامان جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اونها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد... شاید این پست یه کم تلخ باشه...لطفا با شیرینیِ خودتون بخونیدش! چقدر وقتی آدما از بینمون میرن، جاشون خالی میشه... حتی خیلی بیشتر از وقتهایی که هستن و کنارمون زندگی میکنن... نمیدونم چرا و رمزش چیه که ما آدما قدر همدیگه رو تا وقتی که از هم دور نشیم، نمیدونیم... خیلی دلم وا3 پدربزرگم تنگ شده... واقعا جای خالیش احساس میشه آخرین ماه زندگیش،که توی بیمارستان در بدترین وضعیت؛چیزی نزدیک به کما بود، تازه اون وقت بود که همه ی خانواده مون فهمیدند که این "مرد" 1 چقدر بدنش بیماری های مختلف داشته و ابداً دَم نمیزده!! حتی دکتر گفته بود که اگه یه جوان به این همه بیماری دچار شده بود، اصلا نمیتونسته دوام بیاره! یاد خاطراتش که میفتم، ناخودآگاه، اشک توی چشمام جمع میشه... یاد خنده هاش، شوخی کردنهاش، داستانهاش(عاشق داستان امیرارسلان بود و همیشه برامون تعریف میکرد، البته خودمون ازش میخواستیم که بگه آهان راستی عاشق زیرزمین خونه شون بودم... کارگاه شلوووووووووووغش! همیشه میرفتیم سر وسایلش و بازی میکردیم و عینک های مختلفش رو میزدیم ولی هیچی به ما نمیگفت! ... خیلی خوابشو میبینم که فکر کنم خیلی هاش به خاطر فکرهای خودمه. ولی اکثر اوقات توی خواب خندونه! و اون سکوت خاصش رو به همراه داره... بعضی وقتها هم یه توصیه هایی بهم میکنه. چند بار خواب شبیه هم دیدم... مطمئن شدم که راسته... اونم چه خوابی!! توی خواب میرفتم توی بغلش و میبوسیدمش و چنان آرامشی توی خواب بهم دست میداد که ابداً تجربه اش نکرده بودم هول کردم...رفتم تعبیرش کردم که خداروشکر خیر بود... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکی از دوستای اینترنتیم یه وب داره به اسم: هدیه برای اموات و رفتگان هر هفته برای امواتِ یه نفر ختم قرآن و صلوات برگزار میکنه... ختم های کوچیک و مختصر... این هفته بالاخره نوبت اموات من شد! اگه دوست داشتید توی این طرح شرکت کنید.چه این هفته و چه هفته های آینده... از دوست عزیـــــــــــــــــــــــزم واقعا متشکرم... واقعا من با این طرحش، با قرآن خیلی انس گرفتم.(من که ماه رمضون به ماه رمضون قرآن نمیخوندم) 1: واقعا کلمه ی "مرد" برازنده اش بود. 2: بعد از اینهمه سال که باهاش بودیم، آخر نفهمیدیم بابابزرگ ما پرسپولیسیه یا تاجی...!
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید... او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید!
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!
کجایی همسفر...؟


دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..'
دخترک که گیج شده بود پیش مادرش رفت و گفت:مامان تو گفتی خدا انسان ها روآفرید ولی بابا میگه انسان ها از میمون ها هستند...من که نمی فهمم...
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است؛ من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ی خودش!



چون آدم خعلی دوست داشتنی بود. به هیـــــــــــــچ کسی هم آزار نمیرسوند. بعضی از این پیرزن و پیرمردها باوجود اینکه دوست داشتنی هستن، ولی با رفتار یا با زبون، دیگران رو ناراحت میکنن. ولی واقعا پدربزرگم با وجود اینکه دو سال آخر زندگیش، با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم کرد و حسااااابی زجر کشید، ابدا به هیچ کدوم از بچه هاش، زحمت نمیداد و خودش روی پای خودش بود و غیر از 4ماه آخر که واقعا توانش رو از دست داده بود، حاضر نبود خونه ی هیچ کدوم از فرزنداش بمونه...

) نقاشی های محشرش ( با اینکه پیرمرد بود و دستاش میلرزید، نقاشی هاش عالی بود!) لاتین نوشتن هاش (همیشه تعریف میکرد که من توی جوونی چقدر مجله های انگلیس رو میخوندم و برام از خارج میومده و اون زمانی که سواد خیلی کم بود، من لاتین بلد بودم!
) یاد موهای فرفری سیاه و سفیدش که با اون شونه ی پلاستیکی و آب مرتبشون میکرد...
یاد صندلی تاشو که میبردش کنار پارک پیش مغازه های رفیقهاش( زارعی و قصابیِ بغلش و لوازم خونگیه و سلمونیه!) یاد دندونهای مصنوعیش که شبها کنار بالشتش میزاشت و خیلی وقتها با اونها سربه سر بچه ها میزاشت!
کت و شلوار سدری رنگ قدیمیش که جیبهاش تا قبل از اولین سکته اش، پر تخمه بود! بعد از سکته، رو آورد به بادوم زمینی! وای که چقدر عاشق چیپس و پفک بود!! البته تا قبل از سکته اش...



یه بار هم بعد از روبوسی، دستمو گرفت توی دستش و باهم رفتیم... خیلی ترسیدم. گفتم حتما میخوام بمیرم!
و تازه؛ اولین سالگرد فوتش که امسال باشه، افتاده روز تولد من!!! (روز شهادت امام موسی کاظم ع فوت کردن)




به هردوتا تیم چیز میگفت!!
| Design By : shotSkin.com |